X
تبلیغات
خط خطی

خط خطی

حرف‌هاي من

در زندگی چیزهایی هست که نمی شه یه خط فراموشی روش بکشی و بگی خب دیگه تموم شد. خب دیگه فراموش شد. خب دیگه خلاص...


در زنگی وقت هایی هست که نمی خوای باورش کنی ///


تبصره : این یک تولدت مبارکی زود هنگام باز هم در اردیبهشت

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:56 توسط الهام يزدي‌ها| |

و سالی که گذشت

نمی تونم بگم بد بود یا این که بگم خیلی خوب بود اما سال مهمی برای من بود. سالی که کمی خودم رو در اون پیدا کردم یعنی کمی خودم شدم ... فکر می کنم سال 91 سالی بود که بیشتر از قبل ارزش دوستی رو فهمیدم. 

سال 91 بیشتر دلم واسه دوستانم تنگ شد و بیشتر دست از سر خاطرات گذشته برداشتم . سالی که گذشت خیلی چیزها رو با خودش برد شاید نه کامل اما حداقل از جلوی چشمانم دور کرد. تکلیف خیلی چیزها توش معلوم شد و من واقعا در این  سال بزرگتر شدم .

برگشتن به جمع های قدیمی دوستانه  و پیدا کردن دوستانی عزیز   و خاطره ساختن در مسیری دو طرفه ، این خاطرات  چیزهای کمی نیستند که همشون در سال 91 اتفاق افتاد. من روزهای زیادی رو در این سال دلتنگ شدم، از ته دل خندیدم و از ته دل گریه کردم حتی خیلی خیلی خیلی خسته شدم اما مهم این بود که آخرش باز هم امیدوار بودم و این یعنی این که هنوز برای زندگی کردن جا دارم ...

روزهای آخر سال 91 می ترسیدم که سال جدید بیاد . از همون ترس های همیشگی از آینده ... اما انگاری این سال جدید که دقیقا نمی دونم چیه و چطوری هست رو دوست دارم . یه حس خاص دارم حسی شبیه وقتی که آدم دلواپسی خوب داره ... یعنی دلشوره داره اما واسه یه چیز خوب ...مثل همین خط خطی هایی که نوشتم  در روزهای اول فروردین ...

این بار می خوام واسه خودم بلند بلند آرزو کنم که امسال کمتر دلم بگیره، کمتر غر بزنم ، کمتر تنها بشم ، کمتر از شعر دور بشم و گاهی برای خودم هدیه بگیرم ...


تبصره : این پست عیدانه ای بود برای خودم همین.


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 0:15 توسط الهام يزدي‌ها| |

همیشه حال و هوای نوشتن خوب است و وقتی کنجی باشی که کلی چشم تو را نبیند احساس بهتری خواهی داشت. حکایت این وبلاگ هم نه اصلا حکایت تمام وبلاگ ها  هم همین است.  در خلوتی می نویسی و نوشت هایت را کناری می گذاری . رهگذرانی آشنا و غریبه می آیند و چشمشان به خط خطی هایت می افتد ... گاهی ردپایشان می ماند و گاهی هم نه ...

هر چه هست اینحا خلوتی است که دوستش دارم. اینجا می شود کمی خودت باشی مانند دفترچه ای خودمانی ، اینجا نه سردرد می آورد نه انفجار اطلاعات است  گاهی می آیی که در خلوت دیگران هم سرک بکشی و گاهی میایی که فقط  بنویسی،... هر چند یک  ،دو یا سه ماهی می شو د که نیامده ام .نه این که حرفی نباشد، خطی نباشد که روی این دیوار بکشم نه ، شاید خودم کمی عوض شده ام دیگر پیدا کردنم کار آسانی نیست ، ... هر وقت فکر می کنم باید دنبال خودم بگردم باز هم نقطه آخرش همینحاست می آیم و کمی در همین خط خطی ها دنبال دست خط خودم می گردم و چیزی می نویسم تا مطمئن شوم هنوز هم می توانم بگویم من خودم هستم با تمام تغییراتم ....


...

نه ضربان قبلم منظم می شود
نه لرزش قدم هایم

این نارسایی

از جریانی است که تو راه انداخته ای

در دهلیزهایی که به من مربوط است

کافی است دستم را بگیری

خشک خواهم شد...


الهام یزدی ها - دی 91




نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 21:42 توسط الهام يزدي‌ها| |


 گلي برابر چشمانت بزرگ شود

برگ  بياورد

 لبخند بزند 

حتي به درخت شدن فكر كند

...

كافي است نگاهت را بدزدي

خواهد مرد...


الهام يزدي‌ها - مهر91




تبصره: روزهاي خوبي نيست وقتي دوستي را از دست مي دهي...// دوست داشتم اين پست رو با شعري از فاطمه رجبي به روز كنم اما وبلاگش رو بستن ، هيچ اثري از نوشته هاش نيست.../// من نمي فهمم وقتي يكي از اين دنيا مي ذاره مي ره بايد هر ردي ازش هست رو پاك كرد؟ يعني بايد زود فراموش كرد؟ نمي دونم واقعا نمي دونم ... فاطمه شاعر خوبي بود و كارهاي كوتاه مي نوشت  .آخرين ردپاش در خط خطي هاي من يك نظر بود كه گفته بود " الهام به روز کن... عید شد. "... يادش گرامي


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 18:25 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

مسیر برگشته را رفته ام
با خطوطی که هر بار
در تناسخی ماشینی به جاده باز می گردد
به مقصدی که امتداد دارد
با چشم هایی میله ای که زل زده اند به من
دیگر درختان این جاده را شاهدان جنایتکار می نامم
که برای مرگ های آهنی میوه می دهند
آنقدر مسافر بوده ام که غربت از سرم
افتاده
انتهای همین صفحه
با خطوطی که راه می روند
و این سطر روزی دور خواهد زد
آن وقت
 
وقتی از این جاده بیرون بزنیم

*
*
هیچ کس نمی داند که ماشین ها هم خودکشی می کنند

 

الهام یزدی ها - تیر91

تبصره: این کار رو قبلا نوشته بودم و ادیت کردم اما باز هم منتظر نظرات و نقدهاتون هستم ...

تبصره ۱: حالم خوبه

تبصره ۲: یادت نره من اینجام منو می بینی ؟

تبصره ۳: تو این تابستون خیلی خیلی سرم و شلوغ می کنم خیلی خیلی خیلی .... واسه چی ؟ هیچی/// یعنی یه شلوغ الکی

تبصره ۴: تمام روزهام رو دوست دارم هم اون روزهایی که من رو دوست دارند، هم اون روزهایی که من رو دوست ندارند....

تبصره ۵ : دلم واست تنگ شده .... همین

 

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 23:5 توسط الهام يزدي‌ها| |

 
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.
 
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز ا...تفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!برخي ما را سر كار مي گذارند،برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد.
 
 برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...
 
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.
 
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است.
 
اين آغاز، اين زايش،برايت سخت دردناك است. و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.

 شل سیلور استاین
 
تبصره : راستدش یادم رفت اون چیزی رو که به خاطرش نوشتم تبصره...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 18:38 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

همیشه چیزهایی که برای اولین بار اتفاق می افته هم جاودانه می شن، هم یه اضطرابی باهاشون هست هم متفاوت هستند . اصلا گاهی آدم ها دوست دارن بعد از تجربه اولین های زندگی شون به اون ها بار ها و بارها فکر کنند تا بلکه دوباره اون حس اول رو پیدا کنند هر چند اولین ها فقط برای بار اول حس متفاوت دارند.

این احساسی که دارم درباره موضوعات اولین ازشون تعریف می کنم فقط احساس خوشایند نیست چون خیلی از مواقع تلخ ترین احساس در اولین تجربه ها اتفاق می افته . تاکید می کنم که اصلا بحثم تنها به موضوع عشق بر نمی گرده و همه موضوعات رو شامل می شه .

نمی دونم اما این روزها رو دوست ندارم یعنی دارم اما ازشون کمی می ترسم اونقدر که شبیه دلقک های سریلک روی دماغم جوش می زنه و قرمز می شه ...  

تبصره : احتمالا شاید نباشم برای چند وقت شاید چند روز شاید هم بیشتر یا کمتر ...

تبصره ۱ : خیلی بده که ببینی فراموشی اونقدر تو ذهنت رسوب کرده که پسورد وبلاگت رو فراموش کردی و بارها و بارها بیای کلیدها رو بزنی که شاید اتفاقی درست از آب دربیاد... خوشحالم که دوباره یادم اومد

تبصره ۲ : سیمین دانشور تو یکی از مصاحبه هاش گفته وقتی کم سن و سال بوده دچار افسردگی می شه و یک دکتر هندی بوده که اون رو پیشش می برن دکتر می گه این شونه های پت و پهن واسه چیه؟ سیمن دانشور می گه واسه تحمل سختی ها و مشکلات دکتر می گه نه واسه این که این بار سخت رو که رو دوشت هست رو بذاره رو زمین ... این خاطره این روزها زیاد به دردم می خوره

تبصره ۳: عجیب هوای شعر نصرت رحمانی رو کردم وقتی می گفت: " این روزها این گونه ام ببین / دستم، چه کند پیش می رود، انگار/هر شعر باکره ای را سروده ام/پایم چه خسته می کشدم، گویی /کت بسته از خم هر راه رفته ام /تا زیر هر کجا/حتی شنوده ام/ هر بار شیون تیر خلاص را/ای دوست /این روزها /با هر که دوست می شوم احساس می کنم/ آنقدر دوست بوده ایم که دیگر/وقت خیانت است/انبوه غم حریم و حرمت خود را /از دست داده است /دیریست هیچ کار ندارم/مانند یک وزیر/ وقتی که هیچ کار نداری/ تو هیچ کاره ای/ من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم/ گیرم از این کنایه هیچ نفهمی/ این روزها /اینگونه ام:/ فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است/ آغاز انهدام چنین است/

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان/ یاران/ وقتی صدای حادثه خوابید /بر سنگ گور من بنویسید:/

-یک جنگجو که نجنگید/ اما ... شکست خورد

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:40 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

اين روزها طولاني نيستند

و آدم ها سرشان درد ندارد

خواب هاي آشفته اي در كار نيست

هيچ كودكي از تاريكي نمي ترسد

براي ملافه ها مرده يا زنده فرق نمي كند

وقتي كسي نخواهد خوابيد

ديگر كوچه ها ياد گرفته‌اند كه به خيابان ها برسند

و ماشين ها كمي آدم باشند

حالا تو قدم بزن

هي قدم بزن

با عقربه هايي كه از كودكي تنها تيك و تاك مي‌كنند

قدم بزن

اين  روز به شب نرسيده پير خواهد شد

آن وقت تو مانده اي و...

قدم بزن

هيچ مسير انحرافي مانند اين راه نيست

اين روز اگر پير شود

اگر عصايي نداشته باشد

اگر دندان هايش را فراموش كند

ديگر چگونه اسم فردا را به زبان بياورد ؟

آنوقت تو مانده اي و پيرزني كه چشم هايش را خواهد بست

 

الهام يزدي‌ها – فروردين 91 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 22:13 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

دلم هواي تو را دارد

با پاييزي ترين چشم ها

بارانت خواهم شد

و تو

مي باري

مي باري

مي باري

بهار

باراني كه مي بارد

تن خيس گل هاست

كه به چشم هيچ دشتي نمي آيد

ديگر با شيپوري ترين گل هم نمي توان صدايت كرد

اين رگبار

آخرين بار

تو را با خود برد

حالا پاييز كه مي آيد سبز مي شوم...

 

"الهام -يزدي‌ها " ۲۸/اسفند ۹۰

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:12 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

اعداد حرف هاي جدي واسه گفتن دارن ،‌هر وقت مي خواي كه جديت بگيرن بايد بتوني حرفهات رو با عدد و رقم بزني اين كاريه كه همه آدم بزرگ ها بلدن "شازده كوچولو" هم همينو مي گفت اما فكر كنم من هيچ وقت جدي گرفته نشم چون نمي تونم با عدد و رقم كنار بيام واسه همينه كه بازم آمار مچ پام و گرفت و اين ترم زمين خوردم حسابي ...خلاصه اين كه تصميم دارم واسه حرف هام شماره بذارم شايد جدي گرفته شد...

۱- چند روز پيش رفته بودم سينما براي فيلمي كه توش هم ليلا حاتمي بود هم علي مصفا هم مهتاب كرامتي هم يه عالمه حرف هاي فلسفي و يه عالمه كادرهاي هنري و يه عالمه بازي‌هاي بدون ديالوگ و يك اسم يك جمله اي براي فيلم... اما وقتي از روي صندلي سينما بلند مي شدم تنها احساسي كه داشتم حس مزخرف بودن بود «چیزهایی هست که نمی دانی» فيلم مزخرفي بود. باز به خودم گفتم چرا يه دفعه هواي سينما كردي...اينم يه انتخاب بود البته . 

۲-  براي ياسر قنبرلو كه تونست رتبه سه جشنواره فجر شعر رو در بخش ترانه به دست بياره خيلي خوشحالم و براي او و همسر عزيزش آرزوي بهترين ها رو دارم ... ياسر رو از روز اولي كه وارد توتم شد يادم هست و بهش تبريك مي گم ... 

۳- تا حالا شده از يه چيزي بترسيد و بعد دقيقا همون چيزي كه مي ترسيديد براتون پيش بياد ؟ قراره از يه چيزي نترسم اما راستش خيلي خيلي سخته ...

۴- دنيا غريبه اي شده كه هر وقت به او نزديك مي شوم رويش را بر مي گرداند و با پوزخندي راهش را مي كشد و مي رود...دنيا غريبه اي شده كه بايد به او اخم كنم.

۵- اين عددنويسي هم كار سختي نيست فقط به شرطي كه ...

 

تبصره : "زيبا هواي حوصله ابري است..."

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:47 توسط الهام يزدي‌ها| |

Design By : Night Melody