|
خط خطی
حرفهاي من
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز ا...تفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!برخي ما را سر كار مي گذارند،برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد.
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است.
اين آغاز، اين زايش،برايت سخت دردناك است. و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي. شل سیلور استاین تبصره : راستدش یادم رفت اون چیزی رو که به خاطرش نوشتم تبصره... پنجشنبه چهارم خرداد 1391 | 18:38 | الهام يزديها |
همیشه چیزهایی که برای اولین بار اتفاق می افته هم جاودانه می شن، هم یه اضطرابی باهاشون هست هم متفاوت هستند . اصلا گاهی آدم ها دوست دارن بعد از تجربه اولین های زندگی شون به اون ها بار ها و بارها فکر کنند تا بلکه دوباره اون حس اول رو پیدا کنند هر چند اولین ها فقط برای بار اول حس متفاوت دارند. این احساسی که دارم درباره موضوعات اولین ازشون تعریف می کنم فقط احساس خوشایند نیست چون خیلی از مواقع تلخ ترین احساس در اولین تجربه ها اتفاق می افته . تاکید می کنم که اصلا بحثم تنها به موضوع عشق بر نمی گرده و همه موضوعات رو شامل می شه . نمی دونم اما این روزها رو دوست ندارم یعنی دارم اما ازشون کمی می ترسم اونقدر که شبیه دلقک های سریلک روی دماغم جوش می زنه و قرمز می شه ... تبصره : احتمالا شاید نباشم برای چند وقت شاید چند روز شاید هم بیشتر یا کمتر ... تبصره ۱ : خیلی بده که ببینی فراموشی اونقدر تو ذهنت رسوب کرده که پسورد وبلاگت رو فراموش کردی و بارها و بارها بیای کلیدها رو بزنی که شاید اتفاقی درست از آب دربیاد... خوشحالم که دوباره یادم اومد تبصره ۲ : سیمین دانشور تو یکی از مصاحبه هاش گفته وقتی کم سن و سال بوده دچار افسردگی می شه و یک دکتر هندی بوده که اون رو پیشش می برن دکتر می گه این شونه های پت و پهن واسه چیه؟ سیمن دانشور می گه واسه تحمل سختی ها و مشکلات دکتر می گه نه واسه این که این بار سخت رو که رو دوشت هست رو بذاره رو زمین ... این خاطره این روزها زیاد به دردم می خوره تبصره ۳: عجیب هوای شعر نصرت رحمانی رو کردم وقتی می گفت: " این روزها این گونه ام ببین / دستم، چه کند پیش می رود، انگار/هر شعر باکره ای را سروده ام/پایم چه خسته می کشدم، گویی /کت بسته از خم هر راه رفته ام /تا زیر هر کجا/حتی شنوده ام/ هر بار شیون تیر خلاص را/ای دوست /این روزها /با هر که دوست می شوم احساس می کنم/ آنقدر دوست بوده ایم که دیگر/وقت خیانت است/انبوه غم حریم و حرمت خود را /از دست داده است /دیریست هیچ کار ندارم/مانند یک وزیر/ وقتی که هیچ کار نداری/ تو هیچ کاره ای/ من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم/ گیرم از این کنایه هیچ نفهمی/ این روزها /اینگونه ام:/ فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است/ آغاز انهدام چنین است/ اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان/ یاران/ وقتی صدای حادثه خوابید /بر سنگ گور من بنویسید:/ -یک جنگجو که نجنگید/ اما ... شکست خورد
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 0:40 | الهام يزديها |
اين روزها طولاني نيستند و آدم ها سرشان درد ندارد خواب هاي آشفته اي در كار نيست هيچ كودكي از تاريكي نمي ترسد براي ملافه ها مرده يا زنده فرق نمي كند وقتي كسي نخواهد خوابيد ديگر كوچه ها ياد گرفتهاند كه به خيابان ها برسند و ماشين ها كمي آدم باشند حالا تو قدم بزن هي قدم بزن با عقربه هايي كه از كودكي تنها تيك و تاك ميكنند قدم بزن اين روز به شب نرسيده پير خواهد شد آن وقت تو مانده اي و... قدم بزن هيچ مسير انحرافي مانند اين راه نيست اين روز اگر پير شود اگر عصايي نداشته باشد اگر دندان هايش را فراموش كند ديگر چگونه اسم فردا را به زبان بياورد ؟ آنوقت تو مانده اي و پيرزني كه چشم هايش را خواهد بست
الهام يزديها – فروردين 91
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 | 22:13 | الهام يزديها |
دلم هواي تو را دارد با پاييزي ترين چشم ها بارانت خواهم شد و تو مي باري مي باري مي باري بهار باراني كه مي بارد تن خيس گل هاست كه به چشم هيچ دشتي نمي آيد ديگر با شيپوري ترين گل هم نمي توان صدايت كرد اين رگبار آخرين بار تو را با خود برد حالا پاييز كه مي آيد سبز مي شوم...
"الهام -يزديها " ۲۸/اسفند ۹۰
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 19:12 | الهام يزديها |
اعداد حرف هاي جدي واسه گفتن دارن ،هر وقت مي خواي كه جديت بگيرن بايد بتوني حرفهات رو با عدد و رقم بزني اين كاريه كه همه آدم بزرگ ها بلدن "شازده كوچولو" هم همينو مي گفت اما فكر كنم من هيچ وقت جدي گرفته نشم چون نمي تونم با عدد و رقم كنار بيام واسه همينه كه بازم آمار مچ پام و گرفت و اين ترم زمين خوردم حسابي ...خلاصه اين كه تصميم دارم واسه حرف هام شماره بذارم شايد جدي گرفته شد... ۱- چند روز پيش رفته بودم سينما براي فيلمي كه توش هم ليلا حاتمي بود هم علي مصفا هم مهتاب كرامتي هم يه عالمه حرف هاي فلسفي و يه عالمه كادرهاي هنري و يه عالمه بازيهاي بدون ديالوگ و يك اسم يك جمله اي براي فيلم... اما وقتي از روي صندلي سينما بلند مي شدم تنها احساسي كه داشتم حس مزخرف بودن بود «چیزهایی هست که نمی دانی» فيلم مزخرفي بود. باز به خودم گفتم چرا يه دفعه هواي سينما كردي...اينم يه انتخاب بود البته . ۲- براي ياسر قنبرلو كه تونست رتبه سه جشنواره فجر شعر رو در بخش ترانه به دست بياره خيلي خوشحالم و براي او و همسر عزيزش آرزوي بهترين ها رو دارم ... ياسر رو از روز اولي كه وارد توتم شد يادم هست و بهش تبريك مي گم ... ۳- تا حالا شده از يه چيزي بترسيد و بعد دقيقا همون چيزي كه مي ترسيديد براتون پيش بياد ؟ قراره از يه چيزي نترسم اما راستش خيلي خيلي سخته ... ۴- دنيا غريبه اي شده كه هر وقت به او نزديك مي شوم رويش را بر مي گرداند و با پوزخندي راهش را مي كشد و مي رود...دنيا غريبه اي شده كه بايد به او اخم كنم. ۵- اين عددنويسي هم كار سختي نيست فقط به شرطي كه ...
تبصره : "زيبا هواي حوصله ابري است..."
چهارشنبه سوم اسفند 1390 | 14:47 | الهام يزديها |
... گاهی به ریشه دستانت فکر می کنم که از کدامین باغچه بیرون خواهد زد دستانت بعد از فروغ شاعرانه ترین درخت خواهد شد "الهام یزدی ها - بهمن90" تبصره: حس بدیه که آدم خط خطی های چندین سالش رو یه دفعه از دست بده ...
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 22:22 | الهام يزديها |
شما از دور عاشق من شدید خانم! مرا قهرمانی پنداشتی که با اسب میتازد و جلو میآید من یک سنتائور هستم خانم! نه اسبم نه آدم میان آدمها، اسبم میان اسبها، آدم آن ها که روی بدنی انسانی سر اسب دارند حوصله شان سر نمی رود خانم! اما سخت است روی بدنی از اسب سر انسان را حمل کردن...
گزیده شعرهای رامیز روشن ترجمهٔ: رسول یونان چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 16:40 | الهام يزديها |
"سکوت"
می خواهند روبروم بنشینند دست بر زیر چانه تنها نگاهم کنند
من به ناگاه گلویم را می گیرم کلمه ها یم
کلمه هایم کلمه خودش را از گلویم بیرون می کشد همچون آخرین بازمانده جنگی با سرفه ای بیرون می پرد و حرف اینجا نیم تمام می ماند دهانم بسته شده مانند دری که بر روی یک زندانی بسته می شود ... "الهام - یزدی ها " دی ۹۰ دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 22:15 | الهام يزديها |
چهارشنبه متفاوت من ... این یعنی هنوز هم می شه به روزها امیدوار بود شاید توی این پست کمی بی سطرهای بی مرتبط نوشته باشم کمی سردرگم... برای اولین بار بود که روز تولدم هیچی تو خط خطی ننوشته بودم اما یک روز چهارشنبه ای همه چیز رو عوض کرد انگاری نمی خوام دیگه دلتنگ باشم دلتنگ نمی شم دلتنگ نمی شم دلتنگ نمی شم...
استادم می گفت من عاشق روزهای تولدم هستم می گفت حس می کنم که بهترین لحظه های عمرم روز تولدمه حتی هر صبح که بیدار می شم حس می کنم این روز فوق العاده است . استادم راست می گفت امروز چهارشنبه این رو فهمیدم
یلدا مبارک - خط خطی چهارشنبه سی ام آذر 1390 | 23:48 | الهام يزديها |
یه دوست می گفت : ما در بهترین زمان ممکن به دنیا اومدیم . دلیلش هم این که اگه ۵۰ سال قبل به دنیا اومده بودیم درگیر جنگ جهانی و جنگ های داخلی و هزار موضوع دیگه بودیم و اگه ۵۰ سال بعد هم به دنیا می اومدیم علم اونقدر پیشرفت کرده بودکه انسان های هوشمند ساخته شده بودند در این شرایط دیگه نمی تونستیم هم دیگر رو بفهمیم اصا نمی تونستیم یه انسان پیدا کنیم که احساساتمون رو درک کنه ... هیچ وقت دنیا رو از این زاویه ندیده بودم آره اینطوری هم می شه نگاه کرد، اما نمی دونم چرا آدم ها در بهترین زمان ممکن هم باز احساس دلتنگی می کنند!
تبصره۱ : تنهایی پر هیاهو اسم کتابی که خیلی تعریفش رو شنیدم اما این روزها به شدت با اسمش احساس مشترکی دارم حتما بایدبخرم و بخونمش ... تبصره۲: چند روز مونده تا روزی که تولدم شد، من احساس دوگانه ای دارم راه حل: "قورباغه ات را قورت بده " تبصره ۳: چند هفته پیش داشتم آرشیو وبلاگم رو نگاهی می انداختم در قسمت نظرات خیلی از آدرس وبلاگ هایی رو که می رفتم دیگه فعال نبودند، خیلی از وبلاگ ها بروز نبودند خیلی هاشون به یک وبلاگ غیر مرتبط لینک می شدند فکر می کنم ، این وبلاگ چقدر خوبه که هست تبصره۴ : با تموم این حرف ها دوستش دارم این زندگی لعنتی رو ...
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | 22:13 | الهام يزديها |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |