X
تبلیغات
خط خطی

خط خطی

حرف‌هاي من

اگه چند وقت به وبلاگت سر نزنی  نوشتن که هیج خط خطی کردن رو هم یادت می ره ... بعد اونوقت همه چی برات سخت می شه مثلا حرف زدن اون هم در چهاردیواری که برای خودت ساختی و از سرت می افته که حرفات رو بنویسی... یک روز ،‌ دو روز ،‌چند روز می گذره و تو اینجا رو فراموش می کنی ...چهار دیواری که سوت و کور بشه دیگه هیشکی زنگ درش رو نمی زنه . دیگه کسی منتظر نیست که روی دیوارش یادگاری بنویسه . اینطوریه که یه خونه مخروبه میشه از قیافه می افته . حتی نمی شه به چشم عتیقه بهش نگاه کرد.

اینجا هم همین شکلی شده و همش تقصیر منه . امیدوارم سال 93 برام پر از نوشتن باشه . نوشتن از احساس های خوب . مثل حسی که اولین بار داشتم تو این صفحه می نوشتم. مثل شعرهای دوره توتم . مثل دوستانم . خوب مثل وقت هایی که دلم برای خودم تنگ می شه . مثل شکوفه های اقاقیای بنفش همسابه. مثل عمر دراز ماهی سرخ اداره .

اول سالی پر از انرژی ام واسه ادامه راه اون هم با چهره ای تغییر کرده . اما خب خودم هم می دونم که همیشه یه چیزی وجود داره که انرژی تو رو بگیره ... سالهاست که همین اتفاق داره می افته بازم خوبه که سالهاست تلاش کردم از شرایط بحران به وضعیت سفید برسم. امسال هم مثل همیشه است.

راستی امسال رو با بحران های الکترونیکی شروع کردم از لپ تاپ بگیر تا موبایل و شارژر موبایل و ... خلاصه همه چی ... دارم به اصل سنت بر می گردم به همون کاغذ و قلم همیشگی ... اینطوری بهتره دیگه :)

همین

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 23:42 توسط الهام يزدي‌ها| |

هر روز یکی برایم گل می آورد می گذارد روی خط خطی های وبلاگم و می رود . ناشناسی که عنوانش نقطه چین است . مهم نیست من وبلاگم بروز باشد. نباشد . چه سالی باشد. او همیشه می آید گلی می آورد و می رود... بدون هیچ حرفی . گاهی احساس می کنم این وبلاگ سنگ قبر من است که کسی می آید و گلی روی آن می گذارد و می رود... چند باری برایش نوشتم که خودش را معرفی کند اما نکرد. کنجکاو شدم و آرشیو وبلاگم را نبش قبر کردم . از اولین پست در سال  85  تا حالا یک گل بر روی خط خطی هایم بود. حالا مانده ام چه نتیجه ای بگیرم؟ شاید انتظار دارید بگویم که چقدر رمانتیک و چه حس خوبی است این که کسی که نمی شناسید بیاید و برایتان گل بیاورد... فقط می توانم بگویم که حوصله حل این معما را ندارم . این نوشته را روی صفحه وبلاگم می گذارم و امیدوارم بیاید و گل هایش را جمع کند و ببرد تا این وبلاگ به قبری پر از گل تبدیل نشده ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 0:10 توسط الهام يزدي‌ها| |

می خواستم بنویسم اما انگار دستم به نوشتن نمی رود ... باز شاید وقتی دیگر ... 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 0:18 توسط الهام يزدي‌ها| |

یه احساس عجیب دارم

حس شادی توام با غم ... حسی که با طعم غربت و دلتنگی خاموش و حسرت در آمیخته است. این حس اونقدر برام عجیب و غریب هست که اشکم رو در میاره اما این حس عجیب رو دوست دارم.

بعد از مدت ها احساس می کنم که قراره روزهای آرامش برگرده حتی اگه این آرامش خیلی خیلی کم باشه ... قراره دوباره لبخند بزنیم . این احساس رو دوست دارم چون اشکم رو در آورد وقتی فهمیدم که تصمیم درستی گرفتم و یکبار دیگه امیدوار شدم.


تبصره: این من گنجایش خودش را ندارد...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 15:39 توسط الهام يزدي‌ها| |

در زندگی چیزهایی هست که نمی شه یه خط فراموشی روش بکشی و بگی خب دیگه تموم شد. خب دیگه فراموش شد. خب دیگه خلاص...


در زنگی وقت هایی هست که نمی خوای باورش کنی ///


تبصره : این یک تولدت مبارکی زود هنگام باز هم در اردیبهشت

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:56 توسط الهام يزدي‌ها| |

و سالی که گذشت

نمی تونم بگم بد بود یا این که بگم خیلی خوب بود اما سال مهمی برای من بود. سالی که کمی خودم رو در اون پیدا کردم یعنی کمی خودم شدم ... فکر می کنم سال 91 سالی بود که بیشتر از قبل ارزش دوستی رو فهمیدم. 

سال 91 بیشتر دلم واسه دوستانم تنگ شد و بیشتر دست از سر خاطرات گذشته برداشتم . سالی که گذشت خیلی چیزها رو با خودش برد شاید نه کامل اما حداقل از جلوی چشمانم دور کرد. تکلیف خیلی چیزها توش معلوم شد و من واقعا در این  سال بزرگتر شدم .

برگشتن به جمع های قدیمی دوستانه  و پیدا کردن دوستانی عزیز   و خاطره ساختن در مسیری دو طرفه ، این خاطرات  چیزهای کمی نیستند که همشون در سال 91 اتفاق افتاد. من روزهای زیادی رو در این سال دلتنگ شدم، از ته دل خندیدم و از ته دل گریه کردم حتی خیلی خیلی خیلی خسته شدم اما مهم این بود که آخرش باز هم امیدوار بودم و این یعنی این که هنوز برای زندگی کردن جا دارم ...

روزهای آخر سال 91 می ترسیدم که سال جدید بیاد . از همون ترس های همیشگی از آینده ... اما انگاری این سال جدید که دقیقا نمی دونم چیه و چطوری هست رو دوست دارم . یه حس خاص دارم حسی شبیه وقتی که آدم دلواپسی خوب داره ... یعنی دلشوره داره اما واسه یه چیز خوب ...مثل همین خط خطی هایی که نوشتم  در روزهای اول فروردین ...

این بار می خوام واسه خودم بلند بلند آرزو کنم که امسال کمتر دلم بگیره، کمتر غر بزنم ، کمتر تنها بشم ، کمتر از شعر دور بشم و گاهی برای خودم هدیه بگیرم ...


تبصره : این پست عیدانه ای بود برای خودم همین.


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 0:15 توسط الهام يزدي‌ها| |

همیشه حال و هوای نوشتن خوب است و وقتی کنجی باشی که کلی چشم تو را نبیند احساس بهتری خواهی داشت. حکایت این وبلاگ هم نه اصلا حکایت تمام وبلاگ ها  هم همین است.  در خلوتی می نویسی و نوشت هایت را کناری می گذاری . رهگذرانی آشنا و غریبه می آیند و چشمشان به خط خطی هایت می افتد ... گاهی ردپایشان می ماند و گاهی هم نه ...

هر چه هست اینحا خلوتی است که دوستش دارم. اینجا می شود کمی خودت باشی مانند دفترچه ای خودمانی ، اینجا نه سردرد می آورد نه انفجار اطلاعات است  گاهی می آیی که در خلوت دیگران هم سرک بکشی و گاهی میایی که فقط  بنویسی،... هر چند یک  ،دو یا سه ماهی می شو د که نیامده ام .نه این که حرفی نباشد، خطی نباشد که روی این دیوار بکشم نه ، شاید خودم کمی عوض شده ام دیگر پیدا کردنم کار آسانی نیست ، ... هر وقت فکر می کنم باید دنبال خودم بگردم باز هم نقطه آخرش همینحاست می آیم و کمی در همین خط خطی ها دنبال دست خط خودم می گردم و چیزی می نویسم تا مطمئن شوم هنوز هم می توانم بگویم من خودم هستم با تمام تغییراتم ....


...

نه ضربان قبلم منظم می شود
نه لرزش قدم هایم

این نارسایی

از جریانی است که تو راه انداخته ای

در دهلیزهایی که به من مربوط است

کافی است دستم را بگیری

خشک خواهم شد...


الهام یزدی ها - دی 91




نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 21:42 توسط الهام يزدي‌ها| |


 گلي برابر چشمانت بزرگ شود

برگ  بياورد

 لبخند بزند 

حتي به درخت شدن فكر كند

...

كافي است نگاهت را بدزدي

خواهد مرد...


الهام يزدي‌ها - مهر91




تبصره: روزهاي خوبي نيست وقتي دوستي را از دست مي دهي...// دوست داشتم اين پست رو با شعري از فاطمه رجبي به روز كنم اما وبلاگش رو بستن ، هيچ اثري از نوشته هاش نيست.../// من نمي فهمم وقتي يكي از اين دنيا مي ذاره مي ره بايد هر ردي ازش هست رو پاك كرد؟ يعني بايد زود فراموش كرد؟ نمي دونم واقعا نمي دونم ... فاطمه شاعر خوبي بود و كارهاي كوتاه مي نوشت  .آخرين ردپاش در خط خطي هاي من يك نظر بود كه گفته بود " الهام به روز کن... عید شد. "... يادش گرامي


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 18:25 توسط الهام يزدي‌ها| |

 

مسیر برگشته را رفته ام
با خطوطی که هر بار
در تناسخی ماشینی به جاده باز می گردد
به مقصدی که امتداد دارد
با چشم هایی میله ای که زل زده اند به من
دیگر درختان این جاده را شاهدان جنایتکار می نامم
که برای مرگ های آهنی میوه می دهند
آنقدر مسافر بوده ام که غربت از سرم
افتاده
انتهای همین صفحه
با خطوطی که راه می روند
و این سطر روزی دور خواهد زد
آن وقت
 
وقتی از این جاده بیرون بزنیم

*
*
هیچ کس نمی داند که ماشین ها هم خودکشی می کنند

 

الهام یزدی ها - تیر91

تبصره: این کار رو قبلا نوشته بودم و ادیت کردم اما باز هم منتظر نظرات و نقدهاتون هستم ...

تبصره ۱: حالم خوبه

تبصره ۲: یادت نره من اینجام منو می بینی ؟

تبصره ۳: تو این تابستون خیلی خیلی سرم و شلوغ می کنم خیلی خیلی خیلی .... واسه چی ؟ هیچی/// یعنی یه شلوغ الکی

تبصره ۴: تمام روزهام رو دوست دارم هم اون روزهایی که من رو دوست دارند، هم اون روزهایی که من رو دوست ندارند....

تبصره ۵ : دلم واست تنگ شده .... همین

 

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 23:5 توسط الهام يزدي‌ها| |

 
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.
 
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز ا...تفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!برخي ما را سر كار مي گذارند،برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد.
 
 برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...
 
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.
 
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است.
 
اين آغاز، اين زايش،برايت سخت دردناك است. و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.

 شل سیلور استاین
 
تبصره : راستدش یادم رفت اون چیزی رو که به خاطرش نوشتم تبصره...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 18:38 توسط الهام يزدي‌ها| |

Design By : Night Melody