|
تازگی ها بهانه ای برای بروز کردن نیست حتی قدرت شعر نمی تواند من را برای دمیدن اکسیژنی جدید در این وبلاگ مجاب کند. هیچ اتفاقی نمی تواند هیچ چیز ... اما من با تمام بی انگیزگی برای ادامه بروزم با تمام بی حوصلگی و دلتنگی پاییزی بروزم. یعنی هستم.
جایی نوشتم که "این روزها بیشتر به برگ ها فکر می کنم " اما به خیلی چیزها فکر نمی کنم تا خودم را به فراموشی بزنم تا شاید لحظه ها من را گم کنند میان این روزهای نه چندان صمیمی با من.
هنوز مثل همیشه است و همه اتفاقها تکرار می شود، هنوز وقتی از خانه بیرون می زنی به جای یک صبح دل انگیز پاییزی / کیسه زباله ها را احساس می کنی که جزعی از طبیعت شده اند مثل گل ها و دوست داری یکی را بچینی و با خودت ببری.
هنوز مثل همیشه است و در میان مردمی زندگی می کنی که همه تو را دوست دارند با اینکه در خیال خود "طناب دار تو را می بافند" / هنوز مثل همیشه است و در ساعت هایی که هست تاکسی ها برای تو تعظیم نمی کنند روبرویت نمی ایستند . و کودکانی که باید بگویند در زنگ انشاء دوست دارند در آینده چه کاره شوند در آینه نگاه نمی کنند آنها آینده را نمی بینند حال را هم نمی بینند و خودشان را به فراموشی می سپرند چون نقاب هایی پارچه ای به صورت های نه چندان ظریف بچه گانه شان زده اند تا شکل همیشگی خود را پاک کنند آنها گناهی ندارند آنها فقط سوخته اند در میان کلاس انشا وقتی داشتند از آرزوهای خود می گفتند از اینکه دنیای بیرونی برایشان دل انگیز است برعکس حرف های آدم بزرگ ها اما آینده زود به سراغشان آمد به روستایشان آمد به شیراز آمد و حالا آنها زیر نقاب های پارچه ای بزرگ می شوند بدون اینکه... اگر قیافه شان یادشان برود چه اهمیتی دارد !!!! هنوز مثل همیشه است. زنی با مانتو ای موقر با ادبیاتی موقر میان جمعیت رنگ به رنگ مترو حرکت می کند و ساکی بزرگ را بیرون می کشد و شروع به بیرون آوردن کالاهای دستی می کند تا توجه دیگران جلب شود او دست فروشی می کند. تا چند لحظه همه به این خانم موقر با تعجب نگاه می کنند و بعد همه چیز مثل همیشه می شود دست به دست کالاها در ایستگاهها می چرخد و در زمانی که هنوز را فراموش نکرده ای صدای دخترک تو را به خودت می آورد یه فال ... من دفعه پیش ازت گرفتم ... خوب این دفعه هم بگیر ...اسمت چیه؟ پریسا!!! دختر فال را در دستهایت رها می کند . هنوز هم مثل همیشه است
وقتی راننده اتوبوس با تمام خشم از دخترش حرف می زند و مرد مسافر سری تکان می دهد به حرف های مرد راننده گوش می دهد و بعد یاد دخترش می افتد یاد پسر ترم دوم دانشگاهیش که هر شب بر سر بالینش می رود تا دستی بر سر پسر بکشد تا پسر فراموش نکند پدر متفاوت است...
راننده با تمام عصبانیت ته سیگارش را بیرون می اندازد. تقصیر مادرشه با این تربیت کردنش ، من برم پول در بیارم که دامادم بخوره!!! دیگه نمی دم خودم می خوام یه سمند بخرم یه پاپاسی هم بهشون نمی دم...
در ذهنم به یاد حرف های دفاع از حقوق زنان/ دفاع از حقوق خانواده / دفاع از حقوق ... حقوق های مجازی ... چقدر برای خودمان حقوق ساخته ایم اما از جامعه دوریم از خودمان دوریم و یادمان نیست که هنوز مثل همیشه است.
شما اوضاتون خوبه وقت دارید که خبرنگاری می کنید ما یه عالمه بدبختی داریم وقتشم نداریم من ۲تا کلاس بیشتر که سواد ندارم بابام که از دنیا رفت ....پسر با تمام غصه هایی که دارد شروع به تعریف قصه می کند اما یک توجیه برای مخاطبش است وقتی فرد مقابل به او می گوید که اگر بخواهی کوه هم حرکت می کند . نمی دانی فرد مقابل در حال توجیه کردن است یا پسر شاید هم برداشت من از آنها توجیه است...ما همه علاقه داریم دنبال مقصری بگردیم که هیچ وقت پیدایش نمی کنیم .
این ها اگر چه بود اما مثل همیشه ای است که تکرار می شود و من یک تکرار دیگر را خط خطی کردم.

Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|